Sunday, August 31, 2008

پشت دریاها

قايقي خواهم ساخت،

خواهم انداخت به آب.

دور خواهم شد از اين خاك غريب

كه در آن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق

قهرمانان را بيدار كند.

قايق را تور تهي

ودل از آرزوي مرواريد،

همچنان خواهم راند.

نه به آبيها دل خواهم بست

نه به دريا پرياني كه سر ازآب بدر ميآرند

ودر آن تابش تنهايي ماهي گيران

ميفشاند فسون از سر گيسوهاشان.

هم چنان خواهم راند.

همچنان خواهم خواند:

« دور بايد شد، دور.

مرد آن شهر اساطير نداشت.

زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي ها را تكرار نكرد.

چاله آبي حتي،مشعلي را ننمود.

دور بايد شد، دور.

شب سرودش را خواند،

نوبت پنجرههاست

همچنان خواهم خواند.

همچنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است

كه در آن پنجرهها رو به تجلي باز است.

بامها جاي كبوترهايي است، كه به فواره هوش بشري مينگرند.

دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است.

مردم شهر به يك چينه چنان مينگرند

كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.

خاك، موسيقي احساس ترا ميشنود

وصداي پر مرغان اساطير ميآيد در باد.

پشت درياها شهري است

كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحر خيزان است.

شاعران وارث آب و خرد و روشنياند.

پشت درياها شهري است!

قايقي بايد ساخت.

No comments: