Sunday, August 31, 2008

ندای دوست

«خانه دوست كجاست؟» در فلق بود كه پرسيد سوار،

آسمان مكش كرد.

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد

و به انگشت نشان سپيداري و گفت:

« نرسيده به درخت،

كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است.

ميرود تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر بدر ميآرد،

پس به سمت گل نهايي ميپيچي،

دو قدم مانده به گل،

پاي فواره جاويد اساطير زمين ميماني

و ترا ترسي شفاف فرا ميگيرد.

در صميمت سيال فضا، خش خشي ميشنوي:

كودكي ميبيني

رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد ازلانه نور

و از او ميپرسي

خانه دوست كجاست.

No comments: