Sunday, August 31, 2008

ندای آغاز

كفشهايم كو،

چه كسي بود صدا زد: سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

مادرم در خواب است.

و منوچهر و پروانه، و شايد همه مردم شهر.

شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيهها ميگذرد

و نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا ميروبد.

بوي هجرت ميآيد:

بالش من پر آواز پر چلچلههاست.

صبح خواهد شد

و به اين كاسه آب

آسمان هجرت خواهد كرد

بايد امشت بروم.

من كه از بازترين پنجرهها با مردم اين ناحيه صحبت كردم

حرفي از جنس زمان نشنيدم.

هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود.

كسي ازديدن يك باغچه مجذوب نشد.

هيچكس زاغچهاي را سر يك مزرعه جدي نگرفت.

من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد

وقتي از پنجره ميبنيم حوري

- دختر بالغ همسايه

پاي كميابترين نارون روي زمين

فقه ميخواند.

چيزهايي هم هست،لحظة هايي پر اوج

(مثلا شاعرهاي را ديدم

آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش

آسمان تخم گذاشت

و شبي از شبها

مردي از من پرسيد

تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)

بايد امشت بروم.

بايد امشب چمداني را

كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم

و به سمتي بروم

كه درختان حماسي پيداست،

رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا ميخواند.

يك نفر باز صدا زد: سهراب!

كفشهايم كو؟

No comments: