Sunday, August 31, 2008

دوست

دل من دير زمانی است که می پندارد:

"دوستی" نيز گلی است،

مثل نيلوفر و ناز،

ساقه ترد و ظريفی دارد.

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان اين ساقه نازک را

- دانسته -

بيازارد!

در زمينی که ضمير من و توست،

از نخستين ديدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هايی است که می افشانيم.

برگ و باری است که می رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش " مهر" است .

گر بدانگونه که بايست به بار آيد ،

زندگی را به دل انگيزترين چهره بيارايد .

آنچنان با تو درآميزد اين روح لطيف ،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس.

بی نيازت سازد ، از همه چيز و همه کس .

زندگی ، گرمی دلهای به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است .

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز،

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد از نو کاشت!

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج می بايد کرد .

رنج می بايد برد ،

دوست می بايد داشت !

با نگاهی که در آن شوق برآرد فرياد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست يکديگر را

بفشاريم به مهر

جام دلهامان را

مالامال از ياری ، غمخواری

بسپاريم به هم

بسراييم به آواز بلند :

- شادی روی تو !

ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

عطرافشان

گلباران باد .

No comments: