Sunday, August 31, 2008

جادوی بی اثر

پركن پياله را،

كاين آب آتشين،

ديري است ره بحال خرابم نميبرد!

اين جام ها كه در پي هم ميشود تهي -

درياي آتش است كه ريزم بكام خويش،

گرداب ميربايد و،آبم نميبرد!

من، با سمند سركش و جادوئي شراب،

تا بيكران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره انديشه هاي گرم

تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي

تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا،

تا شهر يادها

ديگر شراب هم

جز تا كنار بستر خوابم نميبرد!

هان اي عقاب عشق!

از اوج قله هاي مه آلود دوردست

پرواز كن به دشت غم آنگيز عمر من

آنجا ببر مرا كه شرابم نميبرد…!

آن بي ستاره ام كه عقابم نميبرد!

در راه زندگي،

با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي،

با اينكه ناله ميكشم از دل كه: آبآب…!

ديگر فريب هم بسرابم نميبرد!

پركن پياله را...

No comments: